نویسنده: احمد آرام
ناشر: نیماژ
در داستانهای «خوکچه بادنما» نوعی طنز سیاه ریشه دوانده است که پُل بین خیال و واقعیت را مستحکم نگه میدارد و مخاطب را هم شگفتزده میکند و هم نوعی ترس شیرین در دلش میاندازد
این کتاب شامل پنج داستان با نامهای: «حفره»، «آن سه نفر»، «خوکچهی بادنما»، «خانهی اِچو» و «لطفاً منو نکُش، سُندُل» است.
در «خوکچهی بادنما» از پسِ هر داستان ارتعاشات نهادینهشدهای بیرون میزند که آدمهای داستان را از عمق بالا میکشد تا جراحتهای زمانه بر پیکرهای شناورشان ملموس و باورپذیر شود.
نویسنده در این مجموعه داستان کوشش کرده است هیجانها، قیلوقالها و اضطراب درون داستانها را در جغرافیای جادویی خود، همجوار با عشقهای شوربخت و نفرینهای پراکندهی بومی به تصویر بکشد.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«اینو دزدکی از زبون این و اون شنیدم، که بند ناف برا آدم شانس میآره و هر نوزاد مرده بند نافشو میچپونن تو حلقش! این بندِ لزج و حیاتبخش برام یه یادگار باارزشه. من از راه همین بندِ ناف گاهی صدای خندهها و گریههای مادرم رو میشنفتم. اولین چیزی که هنوز به یادم مونده اون جسم فلزی سرد بود: فورسپس؛ جسمی که مث تمساح کلهی منو لای دندوناش گرفت و بیرون کشید.»
