اکبر رادی
اکبر رادی از پیشکسوتان و مفاخر تئاتر معاصر کشورمان است، که کوله بار بیش از چهار دهه نمایشنامهنویسی ایران را بر دوش داشته، و بازتاب واقعیتهای اجتماع روز را، برای صحنه تئاتر رسمی در فضایی ایرانی و مدرن، با سبکی منحصر بهفرد، به تحریر درآورده است: صحنهای که رنگ و بوی نمایشهای تاریخی ما را ندارد و در عین حال تماماً خود تاریخ است. و اینهمه به کمک شناخت دقیق وی از حقایق اجتماع پیرامونش، حاصل شده است. شاید بتوان گفت رادی با دور نگه داشتن خود از آسیب غرق شدن در هر یک از جریانات فکری معاصر – اعم از سنتگرایی و تمایل به شرق، یا جریانهای روشنفکری متمایل به غرب -، موفق شده است ایدهای منحصر به فرد در شخصیتپردازی و موضوعات آثارش، را به اجرا درآورد؛ که خاص ایران معاصر است.
یکی از بهترین آثار اکبر رادی «پلکان» است. در مقدمه پلکان، رادی از تصویرهای حقیقی برای بروز ایده این نمایشنامه-اش میگوید: سه عکس از یک مرد در سه دوره زندگیاش که به ترتیب سیر صعودی تمکن را طی کرده. به این ترتیب، نویسنده ما را به دنیای واقعی و حقایق آن ارجاع میدهد. دنیایی که در آن به طور کاملاً طبیعی، آدمها زندگیشان را وقف ترقی میکنند. کیست که از بالا رفتن از نردبان دنیا امتناع کند؟ شاید هیچکس (در این باره میشود یک فیلم مستند را با طرح چنین سؤالی پیش برد؛ تا به پاسخ رسید). اما به هر حال وقتی شخصیت آدمی مانند «بلبل» در این داستان، پلکان ترقی مادّی را به اعتباری بر اثر کشتن همه جانبه روح و جسم دیگران طی میکند؛ ترقی مادی چنین قابل تأمل خواهد بود؛ که در مقدمه هم میبینیم رادی آن سه عکس و مراحل تغییر چهره مرد را به «دگردیسیِ هولناک» تعبیر کرده است؛ و چهره فربه او را الماسهای فشردهای از ذرههای خون و روغن و اندوه میپندارد.
نمایشنامه پلکان، دارای پنج پرده است: در پرده اول (آن شب بارانی؛ سال 1333)، ابتدا از خلال گفتگوهای مردان در قهوه-خانه، شاهد تقدیر بد و غصههای بیپایان «آقا گل»، یکی از اهالی پسیخان و دزدیده شدن تنها گاو شیرده و تنها منبع رزق و روزیاش توسط یک ناشناس هستیم؛ و در انتهای همین پرده متوجه میشویم که بلبل گاو را دزدیده و سیصد تومان عایدش شده. بلبل در این زمان، با طبقی در دست، تمشک میفروشد. در پرده دوم (در انتهای مه؛ سال 1335)، بلبل، برای خود یک دکان جگرکی در همان پسیخان باز کرده است؛ اما از پیشرفتش راضی نیست و قصد دارد دکان دوچرخهسازی باز کند؛ و از حاج عمو دختر خانه مانده و چشم معیوبش را خواستگاری میکند. بمانی هم که میبیند بلبل، قصد ندارد به وعدههای عاشقانه-اش وفا کند و احساس میکند انگشتنمای مردم شده خودش را در رودخانه غرق میکند. در پرده سوم (زمستان شهر ما؛ سال 1341)، بلبل، که حالا داماد حاج عمو شده، و یک دکان دوچرخهسازی در پیرسرای رشت، باز کرده است، حاضر نمیشود که به اسکندر، شاگرد مغازه، برای زایمان زنش پانصد تومان قرض بدهد. تا آنکه اسکندر باز میگردد پریشان حال و ژولیده؛ گویا کار از کار گذشته است. در پرده چهارم (آفتاب برای سلیمان؛ سال 1350)، بلبل را در دفتر ساختمانیاش در محله اعیاننشین گلسار رشت، میبینیم که کارگرش، سلیمان را به اتهام دزدی مرتکب نشده، محبوس کرده است؛ تا آنکه سلیمان شب تا صبح از سرما میمیرد. و هجوم و شورش کارگران که هر لحظه نزدیکتر میشوند. در پرده پنجم (مکث؛ سال 1357)، بلبل در سالن پذیرایی خانهاش در وضعیتی نشسته که ثروت بیحسابی جمع کرده و دارد با پسرش، سعید، که تازه از امریکا برگشته و افکار نوگرایی دارد، درباره دختری حرف میزند. این آخرین پرده بیشتر به اعترافات بلبل میماند. و در پایان هم چشم تنگ مرد دنیا دوست باز میشود اما به روی مرگ.
موضوع نمایشنامه پلکان کاملاً قابل پذیرش است، هم به این دلیل که تجربهای از وضعیت عام زندگی آدمهایی را ارائه میکند که شبیه بسیاری از آدمهای هر اجتماعی است، و هم به دلیل شخصیتپردازی دقیق قهرمان (شخصیت اصلی محوری) که هم پروتاگونیست داستان است و هم آنتاگونیست آن. بلبل در نقش پیشبرنده دو وضعیت ظاهر میشود. او از پلکان مادیات دنیایی با سرعت هرچه بیشتر بالا میرود؛ و همزمان سایه سنگین او به چشم میآید که از پلکان معنویت و روحانیت با همان سرعت پایین میآید. این اتفاق، تنها به عمق نگاه رادی برمیگردد که در یک اثر شخصیت محور، فشارهای اجتماعی را و فقر و بی-فرهنگی را چنان نامحسوس اما عمیق در خلال تمام دیالوگ ها میگنجاند.
در این نمایشنامه سهل و ممتنع، اشارات بسیاری را میتوان دنبال کرد: آیا تمشک به گیاه و دوره کشاورزی، جگر به حیوان و دوره دامپروری، دوچرخه به اختراع چرخ و عصر آهن، و ساختمانسازی به دورههای مختلف تکامل و ترقی بشر اشاره دارند؟
بدین ترتیب، در چنین نمایشنامهای هم که از شخصیت روشنفکر خبری نیست، تمام بار گناه بیفرهنگی به دوش اجتماع می-افتد. در واقع، ظهور امثال بلبل را باید در همان جامعه یافت. کافی است در یک قیاس کلی، به انگیزه بلبل در پرده اول و اعترافات او در پرده پنجم توجه کنیم:
«- بلبل (در اواخر پرده اول): … اینهمه دوییدم، اینهمه سختی کشیدم، توسری خوردم، مسخرهم کردین، نیش، کنایه، زخم زبون – دیگه بسه، دیگه به تنگ اومدم. حالا میخوام یه جا واستم…
بلبل (در اواخر پرده پنجم): … خب یحیی! بازم تویی، مث هر شب، مث همیشه… من اینقد بیخیر نیستم… یه دونه گاو داشتین – تازه دوش و طلایی – که وازش کردن. خواهرت که طفلی توی رودخونه افتاد و ناکام شد. زنت که اول صبای زندگی ورپرید. باباتم که یه شب بیچاره توی مستراح یخ زد… تو… فقط از میون درای بسته عبور کردی… ولی منم که نگاه میکنی، آدم بیخیری نیستم… پول یه دونه گاوم بهات میدم… چه صدای محزونی داره این بارون! منو یاد یه شب میندازه…»
نویسنده: بهناز بوذری
