خبر قصه

سوسک طلایی پرواز کن

کریستینه نوستلینگر

«سوسک طلایی پرواز کن» نوشته‌‌‌‌ی «کریستینه نوستلینگر» و ترجمه‌‌‌‌ی «آیدا علوی» است و نشر پیدایش آن را منتشر کرده است. سوسک طلایی پرواز کن داستان شهر باروتی است، داستانی که به راستی رخ داده. داستان آدم‌های بیچاره‌ای که در پایان جنگ جهانی دوم توی شهر وین بوده‌اند. داستان دوستی دخترکی نه‌ساله با سرآشپز روس، «کوهن» که قبلا سربازی روسی بوده است.
در بخشی از کتاب سوسک طلایی پرواز کن می‌‌‌‌خوانیم:
داستانی که می‌خواهم برای‌‌‌‌تان تعریف کنم، مال بیست و پنج سال پیش است. بیست و پنج سال پیش لباس‌ها طور دیگری بودند، ماشین‌ها هم همین‌طور. خیابان‌ها جور دیگری بودند، غذاها هم همین‌طور. ما هم همین‌طور. بیست و پنج سال پیش، بچه‌های وین می‌خواندند:
سوسک طلایی پرواز کن
پدرم رفته به جنگ
امروز هم هنوز بچه‌ها می‌خوانند:
سوسک طلایی پرواز کن
پدرم رفته به جنگ

با این تفاوت که بچه‌های آن روزها می‌دانستند که دارند چه می‌خوانند و پدرشان واقعا به جنگ رفته بود. در حالی که مادر، در شهر باروتی بود. مادر واقعا در شهر باروتی بود و ما هم همراهش بودیم. اما حالا شهر باروتی سوخته است. سوسک‌های طلایی در سوختن شهر باروتی هیچ تقصیری نداشتند. بیست و پنج سال پیش هم آن‌‌‌‌ها بی‌تقصیر بودند.
داستانی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم، داستان شهر باروتی است.
آن روزها هشت سالم بود. ما در محله‌‌‌‌ی «هرنالس» زندگی می‌کردیم: طبقه‌‌‌‌ی همکف، آخرین در. هرنالس یکی از مناطق شهر وین است. پشت خانه‌مان حیاطی بود که یک سطل آشغال و یک چهارپایه و یک نردبان تویش بود. این حیاط پشتی، نزدیک پنجره‌‌‌‌ی توالتش درخت آلویی داشت که هیچ وقتِ خدا هیچ آلویی به شاخه‌هایش آویزان نبود. زیر خانه‌مان هم زیرزمینی داشتیم که بین خانه‌های اطراف، بهترین و بزرگ‌ترین زیرزمین بود. آن‌وقت‌ها داشتن یک زیرزمین خوب، نعمت بسیار بزرگی بود. یک زیرزمین خوب بهتر از یک اتاق پذیرایی قشنگ یا یک اتاق خواب مجلل بود. به خاطر بمب‌ها. چون جنگ بود.
آن‌وقت‌ها همیشه جنگ بود. اصلا نمی‌توانم روزی را به یاد بیاورم که در آن جنگ نبوده باشد. من به جنگ و به بمب‌ها عادت کرده بودم چون بیشتر وقت‌ها از آسمان بمب می‌بارید. حتی یک بار بمب‌ها را با چشم خودم دیدم. آن روز پیش مادربزرگم بودم. او هم در آپارتمان ما زندگی می‌کرد: طبقه‌‌‌‌ی همکف، درِ اول. مادربزرگ گوش‌هایش سنگین بود. من و او نشسته بودیم توی آشپزخانه. مادربزرگ داشت سیب‌زمینی پوست می‌کند و در همان حال به سیب‌زمینی‌ها و جنگ فحش می‌داد و می‌گفت اگر الان زمان قبل از جنگ بود حتما می‌رفت و این سیب‌زمینی‌های کثیف و لک‌دار را توی سر سبزی‌فروش محل می‌کوبید. مادربزرگ داشت از زور حرص و عصبانیت به خاطر آن سیب‌زمینی‌های لک‌دار می‌لرزید. او بیشتر وقت‌ها از زور عصبانیت می‌لرزید چون هرچیز کوچکی خونش را زود به جوش می‌آورد. بغل‌دست مادربزرگ روی کابینت آشپزخانه یک رادیو بود. آن‌وقت‌ها ما فقط یک رادیوی ملی داشتیم: قوطی سیاه‌رنگی که فقط یک دکمه‌‌‌‌ی قرمز داشت و کار این دکمه روشن و خاموش کردن یا کم و زیاد کردن صدای رادیو بود. رادیوی ملی داشت یک موزیک ارتشی پخش می‌کرد که یکهو موزیک قطع شد و گوینده اعلام کرد: «توجه! توجه! نیروهای دشمن در حال پرواز به سوی اشتین ام آنگرند!» بعد از اعلام این خبر دیگر صدای موزیک به گوش نمی‌رسید. مادربزرگ هنوز داشت به سیب‌زمینی‌ها و جنگ فحش می‌داد. همان‌طور که گفتم گوش‌هایش سنگین بود و متوجه اخطار رادیو نشد. من گفتم: «مادربزرگ هواپیماها دارن می‌یان.» اما با صدای بلند نگفتم.
طوری گفتم که مادربزرگ نشنود. با خودم فکر کردم هواپیماهایی که به اشتین ام آنگر رسیده‌اند معلوم نیست که حتما به طرف وین پرواز کنند. شاید دور بزنند و به طرف دیگری بروند. چون نمی‌خواستم بی‌خود و بی‌جهت به زیرزمین بروم. مادربزرگ همیشه تا می‌فهمید هواپیماها به اشتین ام آنگر رسیده‌اند، بدو بدو به زیرزمین می‌رفت. وقت‌های دیگر هم هر وقت مادر، پدربزرگ یا خواهرم پیش او بودند و می‌گفتند که هواپیماها در راهند، مادربزرگ زود راهی زیرزمین می‌شد.