نویسنده: حجت بداغی
ناشر: انتشارات مانیا هنر
راوی این رمان تصمیم دارد برای کاری بزرگ کافهای برپا کند. به شکل اتفاقی با دو نفر رفیق میشود که او را تا پایان کار همراهی میکنند. کار بزرگ طراحی یک کودتا بر علیه تمدن بشر است. و برای این منظور از هفت نفر دعوت به همکاری میکند: اوریپید، ژان ژاک روسو، فاکنر، ونگوک، کافکا، صادق هدایت، و مرگ…
در بخشی از این رمان میخوانیم: «روزی هم که عیسی صلیب را انتخاب کرد گویا چندان به گردش زمین گرد خود معتقد نبود. البته هم حق داشت، تا کوپرنیک و گالیله، چندین کپلر مانده بود، تازه در ملکوت گرانش چندان معنایی ندارد. جاذبه در جایی بین سیب آدم و سیب نیوتون به تدریج پدید آمد. پس میشود گفت عیسی بن مریم خورشید و ماه را از منظری متفاوت از منظر ما میدیده. کافیست سالهای نوری را در مشت بگیری تا ببینی ماه نمیرود، خورشید بیایدُ خورشید برود ماه بیاید. اگر در مرزهای کیهان بایستی و همراه با همه چیز بچرخی دیگر همه چیز به توانایی نور بستگی دارد، یا همهاش روز یا همهاش شب.»
