نویسنده: سلمان خورشیدی
ناشر: نشانه
«هوو» روایت زندگی زنی به نام «مهری» است که همسرش «حبیب» با تصمیمی ناگهانی به جبهه میرود. غیاب او، رابطه سرد و تیرهاش با مهری را دستخوش تغییرات بسیاری میکند اما این رابطه با خبری از جنوب به جدالی میان شک و یقین تبدیل میشود.
مهری قهرمان داستان، زنی پرشور اما سرخورده است که آخرین تلاشهایش را برای پایدار نگهداشتن رابطه با همسرش حبیب انجام میدهد؛ همسری که در تصمیمی آنی و عجیب، بدون داشتن هر پیشینه سیاسی یا مذهبی تصمیم میگیرد به جبهه برود. منوچهر، عموی کلاش حبیب نیز نقش پررنگی در داستان دارد که حضور غیر منتظرهاش در غیاب حبیب، باورهای مهری را به چالش میکشد.
در بخشی از این رمان میخوانیم: «منوچهر سلام کرد و جوابش را دادم. هنوز روی پلههای راهرو بودم، در شگفتی مضاعف از بازنگشتن حبیب و این مهمان ناخوانده. به این فکر میکردم که نام آدمها عجیب راهگشایی است برای چیزهایی که هرگز راهی بر آن ندارند؛ ما نه چهره زیبایی از این منوچهر (مینوچهر) دیده بودیم و نه کرامت این کریم آقا و نه حبیبی که همه چیز بود الا حبیب من و این خود حکایتی دردناک است از فاصله آنچه والدین دوست دارند و آنچه که ما میشویم.
حلکردن معمای رفتن حبیب بیشتر از رفتنش درگیرم کرده بود. جوابی که شاید تا بهدست نیاوردن آن نمیتوانستم به آرامش برسم. ماجرا را ساده نمیدیدم و حبیب هم نتوانسته بود آن را برای من ساده کند و شاید نمیخواست. هرچه که بود در میدان تقابل من و معما، فعلاً شکست خورده بودم. اما شک ندارم که حل این مسئله، من را وارد مرحله جدیدی از زندگی میکرد و چهبسا که این تغییر از حالا هم آغاز شده بود. حس کنجکاوی را مدتها بود که به این قدرتمندی درونم احساس نمیکردم و این حال را مدیون حبیب هستم. بعضیها نبودشان از بودنشان عزیزتر است.»
