خبر قصه

گرگ

هوشنگ گلشیری

خلاصه‌‌‌‌‌‌ داستان را می‌‌‌‌‌‌شود در نیم سطر نوشت: اختر عاشق گرگ می‌شود.
اما در داستان چیزی فراتر از عشق اختر به گرگ وجود دارد و آن روایت داستان «گرگ» است. راوی که داستان را روایت می‌‌‌‌‌‌کند و تا انتها با زیرکی تمام رازی را پنهان می‌‌‌‌‌‌کند. جمله‌‌‌‌‌‌ها را می‌‌‌‌‌‌پیچاند. مخاطب را درگیر گرگ و اختر می‌‌‌‌‌‌کند. از خودش چیز زیادی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید. البته که راوی در مدرسه کار می‌‌‌‌‌‌کند. ولی شغل او در مدرسه چیست؟ نمی‌‌‌‌‌‌دانیم!! راوی مدام در حال نقل قول است. فلانی چه گفت و فلانی چه می‌‌‌‌‌‌گوید. مثلاً وقتی می‌خواهد بگوید دکتر را تنها در ماشینش پیدا کرده‌اند می‌گوید: «راننده‌‌‌‌‌‌ی باری که دکتر را آورده بود گفته: «فقط دکتر تو ماشین بود»». آن‌‌‌‌‌‌قدر همه چیز را دست‌به‌دست می‌کند که نفهمیم آخرسر چه اتفاقی افتاد.
مخاطب به‌‌‌‌‌‌سختی از زبان راوی که حرف‌‌‌‌‌‌های دیگران را واگویه می‌‌‌‌‌‌کند ماجرا را می‌‌‌‌‌‌فهمد. چهارشنبه شبی دکتر و زنش در هوای برفی به شهر می‌روند. میانِ راه، گویی ماشین دکتر خراب می‌شود، برف پاک‌کن‌ها هم کار نمی‌کند، دکتر می‌خواسته پیاده شود برف شیشه را بروبد، می‌بیند گرگی روبه‌‌‌‌‌‌رویشان در جاده نشسته است و با چشمان قرمزش به آن‌ها نگاه می‌کند. زن نمی‌ترسد و از ماشین پیاده می‌شود و دیگر معلوم نیست چه بر سر او می‌آید، دکتر هم گویی در ماشین غش می‌کند و فردا صبح او را پیدا می‌کنند. عجیب آن که زن از قبل‌ترها انگار عاشق گرگ شده بوده. مدام پشت پنجره می‌نشسته و به گرگ چشم می‌دوخته و به صدایش گوش می‌داده. این کلِ ماجراست.
خب! این که گفتنش زیاد سخت نیست. چرا راوی مستقیم همه چیز را تعریف نمی‌‌‌‌‌‌کند؟! مگر غیر از این است که چیزی را پنهان می‌‌‌‌‌‌کند؟! گاهی حتی دیالوگ‌‌‌‌‌‌هایی که با دیگران داشته را فراموش می‌‌‌‌‌‌کند. انگار حافظه‌‌‌‌‌‌ خوبی هم ندارد. دستاویزش کلمه-های «آنگار» و «گویا» می‌‌‌‌‌‌شوند. خودش هم نمی‌‌‌‌‌‌دانند این حرف‌‌‌‌‌‌ها را از چه کسی شنیده و از زبان چه کسی نقل قول می‌‌‌‌‌‌کند. مثلاً می‌‌‌‌‌‌گوید: «زنم انگار گفت: دکتر، خانم‌ات چی؟»، یادش نمی‌آید که زنش گفته یا فردِ دیگری! یا می‌گوید: «از گرگ‌ها هم انگار حرف زدیم و من برایش تعریف کردم»، آخرسر هم معلوم نیست با چه کسی از گرگ‌‌‌‌‌‌ها حرف زده! یا می‌گوید: «هفته بعد که آمد انگار گلی یا برگی برای بچه‌ها کشیده بود. من که ندیدم. شنیدم.» و ما هرگز متوجه نمی‌‌‌‌‌‌شویم این همه شک و گمان در روایت برای چیست!! نکند راوی داستان دل به اختر سپرده است؟!

داستان گرگ را بشنوید، شاید شما هم گمان بر عاشق بودن راوی ببرید.