نویسنده: هارپر لی
فیلمنامه: هورتون فوت
کارگردان: رابرت مالیگن
بازیگران: گریگوری پک، مری بدهام، فیلیپ آلفورد، جان مگنا، فرانک اوورتون، رزمری مورفی، روت وایت، بروک پیترز، پائول فیکس، آلیس گوستلی، جیمز اندرسن، رابرت دووال
یک فرد چگونه عرف و قانون را میتواند به چالش بکشد؟
فیلم کشتن مرغ مقلد که براساس رمانی به همین نام ساخته شده است، تقلای وکیلی است که روح قانون به معنای شناخت حقوق طبیعی (الهی) و حق دسترسی به دادرسی منصفانه را شناخته و در مقابل شکل قانون به معنای مواد آن و عرف اشتباه ایستادگی میکند؛ برای درک این نقد بهتر است ابتدا خلاصهای از این فیلم را مرور کنیم.
داستان در بازه زمانی ۱۹۳۰ در ایالت آلاباما اتفاق میافتد در زمانی که آمریکا هم چنان درگیر پسلرزههای اقتصادی رکود بزرگ است و بسیاری از مردم فقیر هستند، فقر در رمان حضور همیشگی ولی سایهوار دارد. مردم از شدت فقر برای پرداخت حقالزحمه وکیل به او هیزم و میوه میدهند و درعین حال فقر آنها نوعی همبستگی منفی میان طبقه سفید پوست ایجاد کرده است. سفید پوستانی که خاطره نه چندان دور و نه چندان نزدیک بردهداری را از یاد نبرده و درعین حال توهم اشرافیت نژادی آنها با فقرشان در تضاد است. فقر، نژادپرستی، کلیشههای جنسیتی و پنهانکاری در روابط خانوادگی همه اجتماع کوچکی از افرادی را به وجود آورده است که از قدرت تاثیرگذاری در سطح کلان بی بهره و در حوزهای که عرف و قانون به آنها مجوز میدهد با افسارگسیختگی کامل رفتار میکنند: حوزه خانواده و اعمال تعصبات نژادی.
در میان صفحات رمان خشونت خانگی علیه فرد ضعیفتر – زنان، کودکان و بیماران – کاملا محسوس است. از شخصیت «بو ریدلی» که خانواده او را حبس کردهاند، تا زنانی که توسط محارم خود مورد سواستفاده هستند، خشونت علیه دیگری در محیط این شهر فرضی تشویق میشود. مردانی که از تامین مایحتاج خانواده درمانده شدهاند با اعمال زور و خشونت علیه افراد ضعیفتر اعمال سلطه را تمرین میکنند و در این راه عرف به نام حفظ خانواده و سنتهای جنوبی روی شعلههای جنون این افراد نفت میریزد.
در این محیط ایستا مرد سیاه پوستی به اتهام تجاوز به یک دختر سفید پوست دستگیر میشود؛ پدر راوی – آتیکوس – که وکیلی شریف است، عقیده دارد همه افراد باید از عدالت و انصاف بهره مند شوند. آتیکوس بدون هیاهو ارزشهای انسانی مبتنی بر حقوق طبیعی را به فرزندانش آموزش میدهد و در عین حال تلاش میکند با عرف غلطی که بر مبنای تبعیض نژادی حکم متهم را از پیش صادر کرده است بجنگد. طبیعی است که تلاشهای آتیکوس در شهر بازخورد بسیار منفی دارد راوی و برادر وی بارها مورد آزار و اذیت سایر کودکان و بزرگسالان قرار میگیرند، ولی در سایه آموزشهای شرافتمندانه آتیکوس هردو به این مهم میرسند: چیزی در این اجتماع درست نیست. این درست نبودن اشتباه بودن و نکبت خفه کننده تبعیضهای اجتماعی و سیستم محاکمه ناعادلانه است که از عرف تغذیه میکند. در نهایت آتیکوس به درستی و درتلاشی نومیدانه اعضای سفید پوست را به وجدان خود ارجاع میدهد و از آنها میخواهد مردی بیگناه را محکوم نکنند.
دلایل علیه متهم سیاه پوست داستان ضعیف است. در حقیقت با توجه به فلج بودن دست چپ متهم امکان ارتکاب جرم از سمت وی ممکن نبوده است. علیرغم این موضوع و بر خلاف درخواست آتیکوس از هیئت منصفه، مرد سیاه پوست مجرم شناخته می شود و در حین انتقال به زندان کشته میشود.
وکیل برای ابراز همدردی و دادن خبر به خانه مقتول میرود و درحین بازگشت پدرِ دختر سفید پوست به وی حمله میکند و به صورتش تف میاندازد؛ به نظر میرسد قتل مرد سیاه پوست از عرف و قانون تبعیض آمیز تغذیه کرده است. هیولای نفرت از دیگری قربانی دیگری بلعیده و بعد از آن همه چیز در آرامش خفه کننده محیط کوچک شهرستان راوی غرق میشود. دقیقا همین جا داستان روی دیگری را نشان میدهد. مرگ مظلومانه مرد بیگناه سیاه پوست چیزی را در وجدان مردم شهر بیدار کرده است. مردم دلیلی بر سر سپردن به عرف غلط نمیبینند، سیستم قضایی که دیگری را به دلیل رنگ پوست محکوم میکند، مرجعیت خود را از دست میدهد و در نهایت یکی از افراد طرد شده – یعنی بو ریدلی – به کمک راوی و برادر وی میآید و جان هر دو را از حمله پدر دختر سفید پوست نجات می دهد.
کشتن مرغ مقلد فیلمی در نقد تبعیض است، اما پیش از آن بیانهای علیه عرف است. عرفی که بر مبنای سنت شکل گرفته و سنتی که بر مبنای تبعیض است. آتیکوس مرغ مقلد را میکشد تا چرخه تقلید از گذشتگان شکسته شود. طرح نوی وکیل مدافع ابراز تنفر نیست بلکه وجدانهای خفته شهری را بیدار میکند که تا آن زمان تبعیض نژادی و بیعدالتی را به عنوان بخشی از چرخه زندگی خود پذیرفته بودند.
آتیکوس به راوی و به بیننده نشان میدهد که تک تک افراد میتوانند و باید با عرف تبعیض آمیز مبارزه کنند و این مبارزه بینتیجه نخواهد ماند.
در پایان :
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کور
نویسنده: میترا پورمند
