گیله مرد
بزرگ علوی
«وکیل باشی کبریتی آتش زد و همین برای گیله مرد به منزله آژیر بود. در یک چشم به هم زدن تپانچه را از جیبش درآورد و در همان آنی که نور زرد و دود بنفش کمرنگ گوگرد اتاق را روشن کرد، گیله مرد توانست گلنگدن را بکشد و او را هدف قرار دهد.» موضوع یک اثر رئالیستی تجربه درونی نیست بلکه واقعیتی بیرونی است، یک لحظه تاریخی است که گاه آن لحظه تاریخی همه چیز را تحت الشعاع قرار می-دهد، اما آن لحظه تاریخی چگونه رخ میدهد؟
دو امنیه – وکیل باشی و بلوچ – گیله مرد را تحت الحفظ و در زیر رگبار شدید باران و توفان برای محاکمه به فومن میبرند. گیله مرد، روستایی شجاعی است که به جنگل پناه میبرد و هنگامی که پنهانی به دیدار خانوادهاش میرود، دستگیر میشود. در تمام طول راه وکیل باشی که از زندانی دل پری دارد راحتش نمیگذارد و دایما حرفهای نیشدار به او میزند. در صورتی که بلوچ، فکری ندارد جز آنکه پنجاه تومن اندوخته گیله مرد را تلکه کند؛ بنابراین تصمیم میگیرد تپانچه گیله مرد را که در هنگام تفتیش خانهاش در وسط یک دسته برنج پیدا کرده به خود گیله مرد بفروشد. در این میان گیله مرد هم مترصد میشود تا در لحظهای مناسب با همان تپانچه که در اصل مال خودش است وکیل باشی را خلع سلاح کرده و به جنگل بگریزد، اما درست هنگامی که نقشهاش عملی میشود و پالتو و بارانی وکیل باشی را در میآورد و میپوشد و از اتاق بیرون میآید، ناگاه «صدای تیری شنیده شد که گلولهای به بازوی دست گیله مرد اصابت کرد، هنوز برنگشته، گلوله دیگری به سینه او خورد و او را از بالای ایوان سرنگون ساخت. مامور بلوچ کار خود را کرد.» نیرویی داستان رئالیستی را به پیش میراند این نیرو «نمادها» و همچنین «آنتاگونیسمی» است که در جامعه وجود دارد این نیروی پیش برنده، داستان رئالیستی را از داستان ناتورالیستی جدا میکند تا اجازه ندهد ادبیات در واقعیت متوقف بماند، به نظر رئالیستها ادبیات بایستی که واقعیت را بکاود تا از مصالح آن واقعیت تازهای بسازد. چنین ساختهای به عنوان یک واقعیت تازه داستان را به مرتبه بالاتر ارتقا داده و درواقع آن را پیش میبرد.
در گیله مرد «چیزهایی» دایما تکرار می شوند که علاوه بر آنکه با جو حاکم بر داستان هماهنگی دارد، آهنگ درونی و نیروی پیش برنده آن نیز است مثل بارش باران، باد و طوفان شدید که حکایت از آشوب طبیعت دارد، آشوبی که با آشوب قهرمان داستان هماهنگ است و یا «شیون کردن زنی در جنگل» که به صورت شیون و جیغ و غش یک زن دایما تکرار می شود. «شیون کردن زنی در جنگل» اگر چه با کشته شدن صغری – زن گیله مرد – همخوانی دارد، اما نقشی مهمتر به داستان میدهد. «شیون زنی در جنگل» نمادی است که گرچه معنای خود را در داستان پیدا میکند اما در خود داستان که مصداقش همانا در کشته شدن صغری به دست وکیل باشی است، متوقف نمی ماند و از آن می گذرد و به آهنگ درونی کل داستان بدل میشود.
برای بهتر شناختن «گیله مرد» میتوان آن را با داش آکل هدایت و تنگسیر چوبک مقایسه کرد. در این دو داستان موضوع حول قهرمانی قهرمان دور میزند. داش آکل قهرمانی است که قربانی میشود، اما به هر حال مسئله فردی است. در تنگسیر زائرمحمد کم و بیش حال و هوایی ماجراجویانه دارد. در هر دو، این فرد است که موقعیتی محوری دارد و… داستان حول و حوش خلق وخوی درونی و در واقع تجربه درونی آنان ـ داش آکل و زائر محمد – دور میزند در حالیکه در «گیله مرد» موضوع چندان ارتباطی به خلق وخوی گیله مرد ندارد. حتی «طوفان جنگل و هوای بارانی و نمناک و نامناسب جانشین کیفیت روانی گیله مرد شده است.» زیرا داستان اساسا رئالیستی است و نقطه عزیمت واقعیت بیرونی است، گیله مرد بالاجبار و در موقعیتی ناخواسته درگیر ماجرا شده درحالیکه دوست دارد در همان جنگل و خانه روستاییاش زندگی کند، اما اتفاقاتی در روستاها مثل بهره مالکانه گرفتن از روستا و حاکم شدن مالک او را به ناگزیر در موقعیت حساس قرار میدهد که او را وادار به داخل شدن در ماجرا میکند که نهایتا منجر به کشته شدنش میشود.
گیله مرد را بشنوید و بخوانید. این اثر هنری هزاران بار ازش خواندن و شنیدن دارد.
