«آنا ویسیول» به قصد تحصیل، زادگاه خود «دَنس ووک» را ترک میکند و به «بُخارست» میرود. او تا آن زمان دو مجموعه شعر را به چاپ رسانده است و بسیاری از مطبوعات پایتخت با نامش آشنا بودند.
از این رو موفق میشود در روزنامه «آینده» مشغول به کار شود. آنا بعد از چهار ماه تصمیم میگیرد به زادگاهش سفر کند، اما در همان روز خبر میرسد که روسها در مخالفت با آلمانها شهر «بِسارابی» را اشغال کردهاند. آنا از تصمیم خود منصرف میشود و در همین زمان با شخصی به نام «بِنژامین رافول» آشنا میشود. او از مقاله چاپ شده آنا در روزنامه تشکر میکند و از این طریق ارادت خود را به آنا نشان میدهد. چند روز بعد دعوت نامهای از طرف سرویس سیاسی روزنامه ارتش به دست آنا میرسد تا به عنوان گزارشگر برجسته برای آنها گزارش تهیه کند و مقاله بنویسد. آنا این دعوت را میپذیرد و به محل سرویس سیاسی در «بِلازُو» میرود…
