دربارهٔ این اثر

در زمان های خیلی دور در شهر کنعان پیامبری به نام یعقوب با خانواده اش زندگی می کرد. حضرت یعقوب پسری به نام یوسف داشت که او را بسیار دوست داشت.

برادرهای یوسف به او حسادت می کردند. آنها از روی حسادت او را در چاه انداختند. کاروانی او را پیدا کرده و به مصر بردند و او را به عنوان برده به عزیز مصر فروختند؛ زن عزیز مصر که ذلیخا نام داشت او را بزرگ کرد. یوسف بسیار زیبا و رشید شده بود. ذلیخا، از روی نادانی یوسف را در زندان انداخت و بعد از سالها وقتی یوسف خواب پادشاه مصر را تعبیر کرد پادشاه او را از زندان آزاد کرد و او را آزاد عزیز مصر نامید. حالا با هوش و ذکاوت یوسف، انبارهای مصر پر از غله و آذوقه بود.

وقتی مصر دچار قحطی شد، برادران یوسف برای به دست آوردن گندم به مصر آمدند ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۳۷ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۴ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست