دربارهٔ این اثر

زن و مرد فقیری در زمانهای قدیم زندگی می کردند. مرد که خیلی خوش شانس بود به همسرش گفت: امروز به کاخ شاه می روم تا از او کمک بگیرم.

مرد، سه روز به کاخ شاه می رود اما نگهبان ها او را راه ندادند.

بالاخره شاه دستور می دهد تا به او اجازه ی وارد شدن بدهند. شاه از مرد پرسید که چه کارهایی بلدی؟ او گفت من سکه، اسب و آدم ها را خوب می شناسم شاه قبول می کند به مرد کمک کند با این شرط که هروقت بهش نیاز داشت او به کمک پادشاه بیابد

روزی از روزها پادشاه دستور داد تا مرد را به باغ بیاورند. زیرا اسب شاه علف نمی خورد و به زمین پا می کوبید. شاه از مرد پرسید که این اسب چه جور اسبی است؟

مرد گفت: این اسب خیلی خوب است ولی اگر آب ببیند شنا می کند. شاه هم با اسب به سمت دریا رفتند ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۹ دقیقه و ۱۰ ثانیه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۴ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست