دربارهٔ این اثر
در جنگلی سرسبز، روباهی و گرگی با هم دوست بودند. گرگ به روباه گفت که زمستان در راه است و ما باید به فکر غذای زمستان باشیم.
روباه هم قبول کرد و با هم به دنبال پیدا کردن غذا رفتند. آنها به روستایی رسیدند. کوزه ای پیدا کردند که پر از کره بود.
کره را کشان کشان به لانه خود بردند و برای شکار بیرون رفتند.
روباه این بار به سمت پایین جنگل و گرگ به سمت بالای جنگل رفت. وقتی روباه مطمئن شد که گرگ حسابی دور شده به لانه برگشت و حسابی از کره ی توی کوزه خورد و دوباره راهی شد.
وقتی به لانه رسیدند روباه به گرگ گفت: چه خبر دوست عزیز چه چیزی شکار کردی؟
گرگ گفت: از تو چه پنهان که من فقط توانستم کمی از باقی مانده ی شکار حیوان دیگری را بخورم. و فقط استخوان ها به من رسید ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۱۳ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۵۲ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست