دربارهٔ این اثر

روباهی بود زبر و زرنگ با دم قشنگ. یک روزآقا روباهه ازجنگل بیرون آمد و به طرف مزرعه ای که در آن جا بود رفت تا شکمی از عزا در بیاورد.

آقا روباهه رفت تا در گوشه ای از مزرعه به کلبه خاله پیرزن رسید. جلو در کلبه یک سنگ دانه قیمتی افتاده بود. روباه پیش خودش گفت: شاید یک روز به دردم بخورد پس آن را برداشت و در گوشه ای زیر خاک قایم کرد. آن وقت توی کلبه خاله پیرزن سرک کشیدیک کاسه پر از شیر دید ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۱۲ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۵ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست