دربارهٔ این اثر
پیرمرد فقیری، گرسنه و خسته بود. سرانجام زیر سایه ی یک دیوار نشست، از داخل بقچه اش تکه های نان خشک و سفتش را بیرون آورد. از دور بوی کبابی به مشامش رسید، بقچه اش را جمع کرد و به دنبال بوی کباب رفت و رفت تا به یک کبابی رسید...
داستان بوی کباب، قصه ای زیبا از قصه های حکمت آمیز و پندآموز نصرالدین است که خانم مریم نشیبا همراه با نوه اش (گلاب)، برای کودکان تعریف می کنند. این داستان درباره ی پیرمرد فقیر و گرسنه ای است که به غیر از نان خشک غذای دیگری برای خوردن ندارد. از قضا، روزی از روزها، بوی کباب از دور به مشامش می رسد، به سمت بو می رود تا به کبابی می رسد. می نشیند و با بوی کباب شروع به خوردن نان خشکش می کند. هنگام رفتن، صاحب کبابی پولِ بویِ کبابش را از او طلب می کند...
بخشهای شنیداری
۲ بخش- فصل اول۹ دقیقه و ۳۷ ثانیه
- فصل دوم۶ دقیقه و ۱۶ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۴۱ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۱۶ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست