دربارهٔ این اثر
ایلیوخا عاشق هنر است، اما پدر هیزم شکنش می خواهد او مردی با مشخصات مردانه و خشن باشد نه پسری مجسمه ساز و عاشق هنر.
ایلیوخا پسری است روستایی که کارش ساختن مجسمه های چوبی است. به همان اندازه که او از کشتن حیوانات و انجام کارهای خشنی که پدرش از او می خواهد متنفر است، پدرش هم از قدم زدن او در جنگل و جست و جوی او برای یافتن چوب مناسب و تراشیدن مجسمه های چوبی متنفر است.
پدر وقتی خبردار می شود او یک خرس را با کمک دایی خود کشته است، به مرد بودن او افتخار می کند و برای این که او را همچنان در همین حال و هوا نگه دارد، همه مجسمه های چوبی او را در آتش شومینه می اندازد و مادرش موفق می شود تنها یک اسب چوبی را از میان شعله های آتش نجات دهد. این اسب، همنام خودش است: ایلیوخا، که یک گوشش در آتش سو خته است.
از طرف دیگر پدرش هر بار ماجرای کشته شدن خرس را با آب و تاب بیشتری تعریف می کند. او درصدد است تا این ماجرا فراموش نشده است و ایلیوخا بین مردم قدر و منزلتی دارد، برایش زن بگیرد.
ایلیوخا، به ناچار، روستا را ترک می کند تا سرنوشتش را خود در دست بگیرد. او به مسکو می رود و در آنجا، به طور اتفاقی، با دختری به نام آنا آشنا می شود؛ دختری که برای یافتن برادرش به جنوب می رود و یادگاری که با خود می برد، همان اسب گوش سوخته است.
آیا ایلیوخا با آنا سر نوشت مشترکی می یابند؟ آیا او بار دیگر به نزد ایلیو خا بازمی گردد؟
بخشهای شنیداری
۲ بخش- فصل اول۳۹ دقیقه
- فصل دوم۳۹ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۳ دقیقه و ۲۳ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۱ ساعت و ۱۸ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست