دربارهٔ این اثر
«اسفندیار» پهلوانی رویین تن و پیروزمند در نبردهاست که پدرش «گشتاسب شاه» وعده ی پادشاهی به او داده است. رسیدن او به شاهی مشروط به انجام کاری است که پدر از او خواسته، اما عملی شدنش ناممکن است...
اسفندیار ناگزیر است برای رسیدن به پادشاهی، بزرگترین پهلوان ایران زمین را مطیع خود سازد و او را دست بسته روانه ی دربار کند.
اسفندیار در نبرد خود با رستم، اول بار او را بر زمین می افکند، اما به او مهلت می دهد. دلاور باتجربه، با مهلت ستاندن از پهلوان جوان، از مهلکه می گریزد و با کمک پدر و چاره جویی از سیمرغ، آگاه می شود دو چشم اسفندیار آسیب پذیر است. پس برای بار دوم به رزمگاه می آید و تیر را، مستقیم، به سوی چشمان اسفندیار نشانه می گیرد...
چنین گفت رستم به اسفندیار
که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن
ازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندران
به گردن برآورده گرز گران
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس
شده گوش کر یکسر از بانگ کوس
که کندی دل و مغز دیو سپید؟
که دارد به بازوی خویش این امید؟
سر جادوان را بکندم ز تن
ستودان ندیدند و گور و کفن
ز بند گران بردمش سوی تخت
شد ایران بدو شاد و او نیکبخت
مرا یار در هفتخوان رخش بود
که شمشیر تیزم جهانبخش بود
وزان پس که شد سوی هاماوران
ببستند پایش به بند گران...
بخشهای شنیداری
۷ بخش- فصل اول۲۶ دقیقه
- فصل دوم۲۳ دقیقه
- فصل سوم۲۳ دقیقه
- فصل چهارم۲۱ دقیقه
- فصل پنجم۲۶ دقیقه
- فصل ششم۲۸ دقیقه
- فصل هفتم۲۸ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۲ دقیقه و ۲۰ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۲ ساعت و ۵۴ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست