خبر قصه

آقای هنشاو عزیز


بورلی کلی‌یری
«لی باتس» پسر سیزده ساله‌‌‌‌‌‌ای است که از کلاس دوم دبستان از طرفداران نویسنده‌ای به نام «بوید هنشاو» است. هنگامی که آموزگار کلاس ششم از دانش آموزانش می‌خواهد که هر یک به نویسنده‌ای نامه بنویسند لی، آقای هنشاو را انتخاب می‌کند و کلی سوال برای او می‌فرستد. آقای هنشاو نیز در پاسخ چند سوال برای او می‌فرستد. لی با پاسخ دادن به این سوال‌ها به نوشتن علاقمند می‌شود و به توصیه آقای هنشاو در دفتری یادادشت‌های روزانه‌اش را می‌نویسد. نوشتن به او کمک می‌کند که راه حلی برای مشکلاتش پیدا کند.
پدر و مادر لی از هم جدا شده‌اند و حالا لی با مادرش در یک خانه‌ بسیار کوچک زندگی می‌کند و مادرش برای تامین مخارج سخت کار می‌کند. پدر او راننده‌ کامیون است و همیشه با کامیونش در جاده است و بارهای مختلف حمل می‌کند. او کامیونش را از همه‌چیز بیشتر دوست دارد و خیلی کم از لی سراغ می‌گیرد. مادر لی هم به خاطر همین چیز‌ها از او جدا شده است. نبودن پدر، لی را اذیت می‌کند. لی گاهی از مادرش عصبانی می‌شود. او همیشه منتظر است پدرش زنگ بزند اما تلفنی زده نمی‌شود. لی از روی نقشه‌ها راه‌هایی را که پدرش برای بردن بارها طی می‌کند می‌خواند و اخبار مربوط به جاده‌ها و وضعیت آب و هوایی را چک می‌کند تا حداقل بداند پدر در چه وضعیتی است.
لی معتقد است که یک پسر معمولی است و در مدرسه‌ جدیدش هیچ ویژگی‌ای ندارد که او را از بقیه متمایز کند، ولی اشتباه می‌کند. او هم قلم بسیار خوبی دارد و می‌تواند داستان‌های جالب خلق کند هم برای دزد غذاهایش یک فکر اساسی می‌کند! بله، دزد غذاها. او قسمت‌های خوب غذاهای لی را می‌دزدد!
همه‌ داستان، شامل نامه‌هایی است که لی به «آقای هنشاو» واقعی و خیالی می‌نویسد و در آن‌ها روزهای زندگیش را ثبت می‌کند. آخر او می‌خواهد نویسنده‌ بزرگی شود و آقای هنشاو به او گفته که برای نویسنده شدن باید زیاد بنویسد. بورلی کلی‌یری، یکی از مشهورترین نویسندگان آمریکاست و کتاب‌های او افتخار‌های زیادی برایش به دست آورده‌اند. از جمله همین کتاب آقای هنشاو عزیز که در سال ۱۹۸۴ برنده جایزه «نیوبری» شد.
در بخشی از کتاب می‌‌‌‌‌‌خوانیم:
آقای هنشاو عزیز خیالی، هر وقت می‌خواهم به داستانی فکر کنم، شبیه نوشته‌های یک نفر دیگر می‌شود، بیشتر وقت‌ها هم شبیه کارهای شما می‌شود. می‌خواهم به توصیه‌ شما عمل کنم و مثل خودم بنویسم، نه مثل یک نفر دیگر. باز هم سعی می‌کنم، چون می‌خواهم با چاپ داستانم، نویسنده‌ جوانی بشوم که داستانش در نشریه‌ای منتشر شده. شاید بتوانم به داستانم فکر کنم چون منتظر تلفن پدرم. وقتی شب‌ها تنها هستم و مادرم سر کلاس پرستاری‌ست، خیلی احساس بی‌کسی می‌کنم. دیروز یکی تکه‌ای از کیک عروسی را از بسته‌ ناهارم دزدید. کیکی بود که کتی در جعبه‌های سفید کوچکی می‌گذارد تا مهمان‌ها بعد از عروسی آن را به خانه ببرند. وقتی آقای فریدلی دید باز هم اخم کرده‌ام، گفت: «پس دزد ناهار باز هم حمله کرده!» گفتم: «بله، تازه پدرم هم زنگ نزده.» گفت: «فکر نکن این دور و بر تو تنها کسی هستی که پدرش فراموشش کرده.»