مهرداد غفارزاده
اگر روزی تمامی خوابهایتان به حقیقت بپیوندد، چه احساسی خواهید داشت؟!
داستان «سالهای آواز ساری» در مورد خواب و خواب دیدن است. در مورد مردمانی که نمام دلخوشیشان خواب است. اما خوابهایشان باید تعبیر شود. خودشان به تعبیرش کمک میکنند. در قسمتی از این داستان میشنویم:
«یک شب خارین ماهیگیر توانا خواب دیده بود که پسرش را به دریا برده و در وسط دریا او را به کوسههای بیرحم و خشن سپرده. صبح وقتی خارین از خواب بیدار شد بدون هیچ حرفی دست پسرش را گرفت. او را به دریا برد و در وسط دریا میان کوسههای گرسنه رهایش کرد و به خانه برگشت. از آن روز به بعد دیگر خارینبچه دار نشد و زنش گاهی بیخبر از او به کنار دریا میرفت تا شاید پسرش دوباره متولد بشود و از دل دریا بیرون بزند. اما دریا با همه بزرگی و عظمتش این را نمی-فهمید و هر بار با موج سنگینی او را از ساحل دور میکرد.»
داستان «سالهای آواز ساری» شعری از رضا براهنی را به خاطرم آورد. بهتر دیدم بهحای نوشتن درباره این داستان با هم این شعر را بخوانیم:
نام تمامی پرندههایی را که در خواب دیدهام
برای تو در این جا نوشتهام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهام
و دستهایی را که فشردهام
نام تمامی گلها را
در یک گلدان آبی
برای تو در اینجا نوشتهام
وقتی که میگذری از اینجا
یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو در اینجا نوشتهام
و بازوهایت را ـ وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند،
و کفترها را در خویش میفشرند
برای تو در این جا نوشتهام
یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را
خورشید پر میکند، و روز، ماه
و یک ستاره آزاد گشته از تمامی منظومهها
می روید از خمیره آن
آن را هم برای تو در اینجا نوشتهام…
