نویسنده: بهومیل هرابال
مترجم: سما قرایی
ناشر: نشر هنوز
داستان متعلق به اوایل سال ۱۹۴۵ است و آلمان دارد در جنگ شکست میخورد. قصه در دهکدهای میگذرد که راوی در ایستگاه راه آهن آن مشغول به کار است و شاهد عینی بسیاری از وقایع. راوی جوانی است که از یک سو درگیر ماجراهای عشقی و عاطفی است و از سوی دیگر نمیتواند به جنگی که هنوز ادامه دارد بیاعتنا بماند.
در بخشی از این کتاب میخوانیم: «سه ماه پیش که عزم کردم در جستوجوی مرگ از اینجا بروم چقدر همه چیز فرق میکرد. دم باجه بلیت فروشی خم شدم – شب بود و دختر بلیت فروش موهایی قرمز رنگ داشت – و گفتم یه بلیت رفت، لطفاً! دختر بلیت فروش مرا به جا آورد و گفت: باشه، ولی آخه به کجا آقای هرما؟ گفتم: به هر جایی که برق چشمای شما اول روش بیفته. نقلی خندید: یعنی چی برق چشمام اول روش بیفته! من تمام عمرم چشمم به این بلیتها بوده. گفتم: اصلاً میدونی چیه، خانم، شما به من نگاه کن و با دست چپت یه بلیت بکش بیرون. دوباره خندید: آخه چشم بسته هم میتونم این بلیتها را بفروشم آقای هرما.»
