دربارهٔ این اثر
روزی روزگاری لاک پشتی در همسایگی عقربی زندگی می کرد. روزشان خوش بود و شب های شان خوش تر. زندگی آن ها را به هم عادت داده بود. می شود گفت که لاک پشت و عقرب با هم دوست بودند. روزها گذشتند و روزگار برای آن ها اتفاقی بد هدیه آورد.
آن قدر بد که باید خانه و آشیانه شان را می گذاشتند و می رفتند و دور می شدند. آری آنها ناچار شدند هر دو با هم کوچ کنند. اما کوچ لاک پشت و عقرب شاید زیاد عاقلانه نباشد. ولی چون آنها به هم عادت داشتند تصمیم گرفتند دوتایی راهی شوند.
پس سفر آغاز شد. رفتند و رفتند و رفتند تا رودخانه ای از راه رسید. عقرب زودتر از لاک پشت رودخانه را دید و در دلش ترسید. ایستاد و گفت: آه که من چقدر بد شانس ام.
لاک پشت با تعجب گفت: مگر چه شده؟ چرا بدشانسی. خدا نکند! زود بگو ببینم چه شده
عقرب: من الان نه راه پیش دارم نه راه پس.
جلوتر اگربروم رودخانه مرا خواهد برد و اگر برگردم تو را از دست خواهم داد و از تو دور می شوم.
جدایی از تو برای من سخت است لاک پشت عزیز! ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- لاک پشت و عقرب۹ دقیقه و ۴۱ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۲۴ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست