دربارهٔ این اثر

بچه ها لقمان جوانی سیاه پوست بود. اما بسیار آگاه و روشن دل. او دانش زیادی در دل داشت. رفتارش نیکو بود و در بین مردم عزیز .

از قضای روزگار بسیار قدرتمند و قوی هیکل هم بود.

روزی از روزها لقمان برای کاری به شهری رفته بود. از کوچه ای می گذشت. ناگهان مردی که لباس های زیبا و گرانبهایی به تن داشت، با عجله از راه رسید و یقه اش را چسبید و خواست او را کشان کشان با خود به خانه ببرد.

لقمان تعجب کرد: چه می کنی ای مرد! برای چه یقه ام را گرفته ای؟ مگر من به تو چه کرده ام؟ این چه کاریست که تو داری با من می کنی؟

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. حکایتی از لقمان حکیم۱۲ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۳۹ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست