دربارهٔ این اثر

حاتم اسبی بادپا داشت که هیچ اسبی به گرد پاش نمی رسید.

اسب نگو بگو برق و باد. هم مرکب بی مانندی بود و هم بسیار امن بود و بارها و بارها سوارش رو از خطر نجات داده بود.

روزگار گذشت و گذشت تا آوازه ی اسب حاتم به گوش پادشاه روم رسید. پادشاه از بخشندگی حاتم بسیار شنیده بود. با خودش فکر کرد. مگر نه این که حاتم در بخشندگی و دست و دل بازی همتا نداره؛ پس من می خواهم او را امتحان کنم.

من از حاتم آن اسب تازی نهاد

بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد

بدانم که در وی شکوه مهی است

وگر رد کند بانگ طبل تهی است

شاه روم فرستاده ای عاقل و دانشمند و دنیادیده از اطرافیانش انتخاب کرد و ده مرد همراه او کرد و به اونها سفارش کرد که هر طور شده حاتم رو ببینن و اسب اش رو برای او بیارن ...

این حکایت از بوستان سعدی بازنویسی شده است.

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۱۳ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۲۱ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست