دربارهٔ این اثر

سعدی بزرگ در بوستان، آورده که اسب سیاه و زیبایی بود که به هیچ عنوان رام شدنی نبود. سوار بر اسب شدن همان و بر زمین خوردن همان. اسب اصلا رام شدنی نبود که نبود.

. از سویی شاهزاده ی جوانی بود که شیفته ی اسب بود. اسطبل شاهزاده پر بود از اسب های گوناگون. چون آوازه ی علاقه ی شاهزاده به گوش همه رسیده بود، صاحب اسب سیاه تصمیم گرفت تا اسب سرکش رو به شاهزاده هدیه کنه.

اسب سیاه سرکش به اسطبل شاهزاده رسید.

شاهزاده با دیدن اسب سیاه خیلی خوشحال شد و خواست تا سوارش بشه.

اما اسب اجازه نمی داد.

شاهزاده که بسیار مغرور و جاه طلب بود تمام تلاشش رو کرد تا هر جور شده از اسب سیاه سرکش سواری بگیره.

ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد

به گردن درش مهره بر هم فتاد

بله دوستان. شاهزاده کوتاه نیامد و دوباره سوار بر اسب شد. هر چه اسب سرکشی می کرد شاهزاده بیشتر دلش می خواست تا بتونه اسب رو رام کنه.

هر چه مربی سوارکاری خبره بود رو هم خبر کرد اما فایده ای نداشت ...

بخش‌های شنیداری

۲ بخش
  1. شاهزاده ی خودخواه و اسب سرکش۱ دقیقه
  2. شاهزاده ی خودخواه و اسب سرکش۱۳ دقیقه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست