دربارهٔ این اثر

روزی روزگاری گرگی بود ظالم و بی انصاف. گرگ به کوچیک و بزرگ رحم نمی کرد. خیلی نابکار بود.

هر روز یک حیوان را گیر می انداخت و یه لقمه چپش می کرد. اما روزها که مثل هم نیستند. بالاخره یک روز رسید که گرگ ما چیزی برای خوردن پیدا نکرد. خیلی حالش بد بود.

آخر گرگ حکایت ما تنش به گرسنگی عادت نداشت. چه بکند چه نکند ... بالاخره تصمیم گرفت تا برای پیدا کردن یه لقمه غذا راهی آبادی شود. آبادی خیلی هم دور نبود ...

این قصه، حکایتی از کلیله و دمنه است.

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. روباه حیله گر۱۴ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۷ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست