دربارهٔ این اثر

روزی روزگاری کرکسی و زغنی با هم همراه می شن. خوبه بدونید که زغن، شبیه کلاغ و البته کمی کوچ تر از اونه که گوشت خواره و حیوانات کوچک تر از خودش رو شکار می کنه.

در حقیقت می شه گفت که زغن از خانواده ی بازهاست. باز، همون پرنده ی شکاری است که سلطان پرنده هاست ...

کرکس رو هم که حتما می شناسید: پرنده ای که خوراکش لاشه ی جانورانه ...

خب بریم سر حکایت مون.

یه روز کرکس بال و پرش رو باز می کنه و سرش رو بالا می گیره و چرخی می زنه و با صدایی کشیده و با غرور رو به زغن می کنه و می گه: هیچ می دونی که در دنیا هیچ پرنده ای به گرد پای من نمی رسه؟

زغن پلک هاشو چند بار باز و بسته می کنه و می پرسه: چطور مگه؟ حالا چی شده که به این نتیجه رسیدی؟....

این داستان حکایتی از بوستان سعدی بزرگ است

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. کرکس و زغن۱۳ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست