دربارهٔ این اثر
مرد دیوانهای وارد شهری شد. کودکان به دیوانه سنگ میزدند... .
بزرگترها هم به سنگ زدن بچهها میخندیدند. دیوانهی بیچاره امنیت و آرامش نداشت.
مرد دیوانه یک روز راهش را کشید و وارد قصر امیر شد. از آنجایی که بیآزار و آرام بود، کسی هم با او کاری نداشت. او رفت و رفت تا نزدیک تخت امیر شد.
امیر روی تخت خوابیده بود و تن چاقش را به زحمت حرکت میداد... .
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۱۱ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۳۳ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست