دربارهٔ این اثر
مرد بزاز (پارچهفروش) طاقههای پارچه را بر دوش گرفته بود و شهربهشهر و روستابهروستا میبرد و میفروخت.
او فروش زیادی کرده و خسته بود. چند طاقه پارچه باقی مانده بود و بزاز آنها را بر دوشش گرفته بود و داشت برمیگشت.
در راه سواری را دید. خوشحال شد و با خود گفت: چه خوب! او میتواند بار مرا بر اسبش بگذارد و من نفسی تازه کنم... .
بارنویسی متن: آسیه حیدری شاهی سرایی
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۹ دقیقه و ۵۸ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۲۶ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست