دربارهٔ این اثر

حکایت «آب‌فروش و خرش» یکی از حکایت‌های زیبای مولانای بزرگ است که برای شما بچه‌ها بازنویسی کرده‌ایم.

مرد آب‌فروش درآمدی بسیار کمی داشت. او حتی نمی‌توانست برای خرش که عصای دستش بود، غذای کافی تهیه کند.

خر، پوست و استخوان شده بود. روزی میرآخور پادشاه، که مسئول آخور پادشاه بود، مرد و خرش را دید. میرآخور و مرد آب‌فروش در کودکی با هم دوست بودند. میرآخور به مرد آب‌فروش پیشنهاد خوبی داد... .

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۱۱ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۴۹ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست