دربارهٔ این اثر
روزی سلطان محمود از لشکرش جدا افتاد و در راه پسرکی را لب دریا دید. پسرک در حال ماهیگیری بود.
سلطان نزدیک پسرک شد و با او سر صحبت را باز کرد. پسر که لاغر و پریدهرنگ بود، گفت: من یتیمام و مجبورم برای خرج خانوادهام ماهیگیری کنم.
پادشاه فکری کرد و گفت: میخواهم با تو در این ماهیگیری شریک شوم. قبول؟
این حکایت زیبا از مصیبتنامهی عطار نیشابوری انتخاب و بازنویسی شدهاست.
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۹ دقیقه و ۲۱ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۶ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست