دربارهٔ این اثر
مرد فکر میکرد دانشمند بزرگی شده. او تعدادی هم شاگرد برای خود دستوپا کرده بود... .
روزی یک دانشمند قلابی با شاگردانش داشتند از راهی عبور میکردند که رهگذری را دیدند که سبدی روی سرش داشت.
او از مرد خواست تا میوههای توی سبدش را به او بدهد، اما توی سبد مرد میوه نبود، بلکه مقداری پِهن (مدفوع حیوان) بود... .
بچهها! این حکایت از کتاب «موش و گربه»، اثر شیخ بهایی، انتخاب شدهاست که نویسندهی این کتاب گویا آن را برای شما بازنویسی کردهاست.
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۸ دقیقه و ۴۰ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۲۵ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست