دربارهٔ این اثر
زاغی بر روی درختی لانه درست کرده بود. زاغ گاهی در صحرا گردش می کرد و گوشت باقی مانده ی شکار حیوانات دیگر را پای درختش می آورد و می خورد.
زاغ از این که آن دور و برها جانور دیگری رفت و آمد نمی کند بسیار خوشحال بود. روزی راسوسس بزرگ و تنومند از راه رسید. بوی استخوان ها او را به سوی درخت کشاند. زاغ ناگهان چشمش به راسو افتاد و ترسید.
پس احساس خطر کرد. با خود گفت بهتر است از اینجا بروم اما بعدا نظرش عوض شد. زاغ پیش راسو رفت و شروع به حرف زدن کرد.
راسو هم از زاغ خوشش آمد ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۷ دقیقه و ۱۹ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۳ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست