دربارهٔ این اثر

ضحاک، پسر مرداس پادشاه سرزمین تازیان بود. مرداس پادشاهی خوب و خداترس بود.

ضحاک پسر مرداس مرد ناپاکی بود. ایرانیان به ضحاک بیوراسپ می گفتند. چون هزاران اسب داشت.

یک روز صبح زود شیطان به شکل انسانی که خوبی ضحاک را می خواهد، پیش او رفت. شیطان آن قدر حرف های شیرین گفت و داستان های جالب تعریف کرد تا ضحاک از او خوشش آمد. بعد شیطان به ضحاک گفت که من رازهای زیادی را می دانم که هیچ کس به جز من این رازها را نمی داند.

ضحاک به او گفت:از این رازها به من هم بگو. شیطان گفت:به تو هم این رازها را می گویم اما نباید آنها را به کس دیگری بگویی. هرچه هم که من می گویم باید انجام دهی. ضحاک این شرط ها را قبول کرد ...

بخش‌های شنیداری

۳ بخش
  1. صدای کل کتاب۳۳ دقیقه
  2. صدای فصلی از کتاب۱۷ دقیقه
  3. صدای فصلی از کتاب۱۵ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۵ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست