دربارهٔ این اثر
گربه ای لاغر در خانه ی پیرزنی بینوا زندگی می کرد.
گربه بوی کباب را فقط از خانه ی همسایه حس کرده بود.
تنها چیزی که به دهنش خیلی خوشمزه بود این بود که موشی را ببیند و آن را به چنگ آورد و با او بازی کند.
روزی گربه ی لاغر به جست و جوی خوراک تازه از دیوار بالا رفت. گربه، حیوان گردن کلفتی را دید که آهسته آهسته پیش می آمد. گربه توان فرار کردن نداشت. همانجا ایستاد تا حیوان جلو آمد و فهمید که او گربه است ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۱۱ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۶ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست